فراموشت نکردم فراموشم نکن
از تو بد نجستم از من بدی مجو
به یاد تو بودم به یادم باش
در عشق تو سوختم
ولی سوختنت را نخواهم
عشق تو هم آن دم اسیرم ساخت
آن دم که به سودای نگاهت آمیخته شدم
عشق تو همان دریاییست که من سیلی خور امواج آنم
عشق تو چون ابری است که بر شوره زار تنم می بارد
تو را می خواهم
نفسهایت را می خواهم
نگاه هایت را می خواهم
من تو را می خواهم تو را فقط تو را
just youبا من بگو
با من از عشق بگو
با من از طراوت لبخند بگو
با من از شکوفه های دل انگیز محبت بگو
با من از آن پرنده ای بگو که آوای دردم را به تو رساند
با من از آن ستاره شبهای فراق بگو که تنها همدم دردمند بود
با من بگو
با من از آن خالق عشق بگو
با من از کسی بگو که عشق را به تو آموخت
با من از آن لحظه بگو
آن لحظه که نگاهایمان درگیر نیروی خواستن شد
آری از آن لحظات بگو
از لحظه ای که.............
خدایا وقتی که دل رو آفریدی به اون آموختی که دوست داشته باشه بهش آموختی که اگه دوست بداره با ارزشه بهش یاد دادی که اگه دوستش بدارن با ارزشه.
بهش یاد دادی که اگه به درد بیاد ارزشمنده
بهش یاد دادی که اگه گونه ها رو خیس کنه با ارزشه.
به او آموختی که فراموش نکنه و سخت نشه
به اون آموختی که
دوست بدار تا دوستت بدارند
وقتی که دستای مهربونت صورت غم زده وخشکیده منو نوازش نکنه
وقتی که از غم دوریت بوی عشق رو از یاد ببرم
وقتی که صدای دلنشینت گوشامو نوازش نکنه
وقتی که بوی بدنت رو از یاد ببرم
وقتی پرنده ای نباشه
وقتی قاصدکی نباشه
وقتی قناری آواز نخونه
چطور میشه به جوونه زدن نهال عشقمون امیدوار بود؟
چطور میشه امید داشت که قناری دوباره آواز بخونه ؟
چطور میشه به لحظه به هم رسیدنمون امیدوار بود ؟
چطور میشه تو دوباره پیش من برگردی؟ چطور؟............