تبليغاتX
غم هجران

گاهي دست اتفاق را مي گيرم كه نيفتد.

گاهي بالشم را پر از شعر هاي تازه مي كنم تا خواب تو را ببينم.

گاهي خواب هايم انقدر اشفته اند كه نفس رويا ها را روي پيراهنم حس مي كنم ودكمه ها را به رنگ جدايي مي بينم.

گاهي خوابهايم انقدر ارام و شفافند كه وقتي چشم مي گشايم جاي پاي تو روي فرش راه ميرود.

نمي دانم گنجشك ها تا كي با كاج ها دوست خواهند بود و من چند بار ديگر در زمستان به دنيا خواهم امد.

گاهي انقدر عاشقم كه دلم براي ترانه كوتاهي كه در باران خواندي تنگ مي شود و دوست دارم نام تو را بر سينه درختاني كه هنوز بالغ نشده اند حك كنم

گاهي انقدر سردم كه شكوفه ها را در باد رها ميكنم و در اتاقي از برف به خواب ميروم.

گاهي انقدر شاعرم كه دوست دارم تا قيامت زير باران بايستم و براي پروانه هاي خشك شده گريه كنم.

گاهي.......

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 1:0 توسط دل سوخته |